قسمت796بخش اول_آرمان گردنبند رو از شوکه انداخت روی زمین و گفت امکان نداره جادوگر مادر من باشه، آفرین گردنبند رو برداشت و گفت این واقعیته و من از قبل میدونستم اما بدون مدرک باورم نمیکردی، من بعد از شنیدن داستان تو از مادربزرگ تصمیم گرفتم بهت کمک کنم، بعد رفتم از جادوگر که همه رو میشناسه پرسیدم اما جادوگر عصبانی شد، بعد توی اتاق کلید رو دیدم و فهمیدم که یه رابطه ای بینتون هست،ممکنه تو مادرتو نشناسی اما جادوگر چرا اینکارو کرد؟ البته ازینجور آدما هست، آرمان عصبانی گردنبند رو گرفت و رفت...جادوگر داشت توی همایش درباره آموزش و پرورش بچه ها سخنرانی میکرد، همینموقع پدر امتیاز اومد و به جادوگر نگاه میکرد و میخواست بره پیشش که دید جادوگر نیست و داشت دنبالش میگشت، جادوگر داشت میرفت که آرمان با ماشین اومد، جادوگر دستپاچه نگران ماهیرا بود و حالشو پرسید، آرمان جواب نمیداد، بعد گردنبند رو گرفت جلوی جادوگر، جادوگر شوکه شد، آرمان گفت من همه چیزو میدونم، تو میدونستی و بهم نگفتی، جادوگر میخواست توضیح بده اما آرمان گوش نمیداد، آرمان گفت چه اجباری بود که بازم منو از خودت دور کنی؟ مادرا نمیتونن جلوی احساسشونو از بچه هاشون بگیرن،آرمان با حالت مستی وبا پیشونی زخمی اومد خونه و نشست کنار میز و آفرین با خنده موذیانه اومد و زخمشو پاک کرد و گفت تو نباید بخاطر گناه دیگران خودتو تنبیه کنی، آرمان با گریه گفت من امیدی تو زندگیم نداشتم اما امروز واقعیت زندگیم رو فهمیدم اینکه مادر خودم کسی که منو به دنیا آورده دوستم نداره، آفرین بغلش کرد و پیش خودش گفت حالا دیگه کسی نمیتونه بیاد بینمون،اون احساسی که قرار بود ماهیرا رو نجات بده حالا منو نجات میده، آرمان مال من میشه و من یه دایان قدرتمند میشم، آرمان یه چیزی احساس کرد و بلند شد و با تلو تلو رفت، آفرین با هیجان پیش خودش گفت عجیبه که خدا هم به یه دایان کمک میکنه، تو این شب سیاه آرمان میاد توی بغل من...توی خونه پدرامتیاز، جادوگر یادش افتاد به حرفای آرمان و بیدار شد، همینموقع پدر امتیاز اومد، جادوگر شوکه شد و گفت تو کی هستی؟ من اینجا چکار میکنم؟ پدر امتیاز جریان رو براش گفت، جادوگر دنبال موبایلش میگشت و یادش افتاد به حرفای آرمان که از خونه بیرونش کرد و میخواست تماس بگیره که شماره یادش نمیومد، پدر امتیاز متعجب نگاه میکرد..
قسمت797بخش اول_وقتی آرمان قاب عکس جادوگرو شکست دستش زخمی شد، آفرین اومد و گفت چکار کردی؟ با رفتن یه نفر زندگی تموم نمیشه، زندگی قشنگه و همیشه یه دلیلی برای زندگی داره، فقط کافیه آغوشتو به روی زندگی باز کنی، وقتی درد رو دیگه نشه تحمل کرد به یه همدرد نیاز داری، من کنارتم و دیگه نمیذارم درد بکشی، آفرین آرمان رو نشوند و بعد پیشونی و چشماش رو بوسید و آرمان تو حال خودش نبود و دراز کشید، ازونطرف دست ماهیرا تو حالت نیمه بیهوشی تکون خورد، آفرین میخواست آرمان رو ببوسه که احساس کرد حالش بهم میخوره و بلند شد و دوید سمت حمام، آرمان متعجب شد به لباسش نگاه میکرد، توی حمام آفرین متعجب گفت من چم شده، همه چیز داشت درست میشد یه دفه چی شد؟ بعد متوجه شد که از آزاد بارداره و از عصبانیت با گلدون زد به آیینه و شکستش... توی اتاق،آرمان داشت دنبال لباس میگشت و لطیف رو صدا زد، بعد رفت اتاق ماهیرا و نشست کنارش و دید دست ماهیرا از روانداز بیرونه و متعجب گفت یعنی واقعا داره معجزه میشه و ماهیرا خوب میشه، بعد گفت من چم شده؟ هروقت برای یه لحظه هم کنارشم هیچ دردی تو زندگیم احساس نمیکنم، چرا احساس میکنم مال منه و قلبم منو به سمتش میکشونه، جادوگر داشت به خونه احسان نگاه میکرد و گفت برای چند روز زندگی اینجا بد نیست، بعد چشمش افتاد به احسان که برهنه ایستاده بود جلوی آیینه و داشت با هیجان بهش نگاه میکرد و میگفت احسان چه جذابه، همینموقع امتیاز اومد و احسان بغلش کرد، جادوگر حالش گرفته شد، بعد رفت توی تخت، احسان اومد و امتیاز وقتی جادوگرو دید متعجب شد بعد سلام کرد، جادوگر سراغ مامانش رو گرفت، احسان گفت وقتی بچه بود ازدنیا رفت، جادوگر امتیاز رو بغل کرد، احسان پیش خودش گفت میخواستم که امتیاز عشق مادر رو احساس کنه که امروز احساس کرد، جادوگر با بی تفاوتی پیش خودش گفت به زودی نمایش احساسی پدرو پسر شروع میشه، احسان به امتیاز گفت برو بخواب چون فردا میریم دیدن عمو آرمان،جادوگر از شنیدن اسم آرمان شوکه شد، احسان گفت اون هم دوستمه هم شریک کاریمه، بعد برای آرمان پیام داد که فردا کارو بذار کنار چون میخوام یه شخص خاص رو بهت نشون بدم، جادوگر دستپاچه نگاه میکرد... آرمان لطیف رو صدا زد تا شمع بیاره، آفرین از پشت سرش رد شد، آرمان دید که اتاق ماهیرا آتیش گرفته و با غزاله و لطیف شوکه نگاه میکردن، آرمان میخواست بره داخل که غزاله نمیذاشت و گفت به آتشنشانی خبر بدیماما این منطقی نیست، ولی اگه قلبم نیست پس چی منو میکشونه سمتش؟ آرمان یاد حرفای پیربابا افتاد و از اتاق رفت...توی اتاق، احسان جادوگرو آروم میکرد ولی جادوگر عصبانی گفت من نمیدونم چی شده و اینجا چکار میکنم، بعد نشستن و احسان دستشو گذاشت روی شونه جادوگر و پیش خودش گفت شاید این یه نشونه از طرف خداست تا تارا رو برگردونم، جادوگر پیش خودش گفت اشک یه زن سنگم آب میکنه، تا وقتی که آرمان و ماهیرا بهم نزدیک نشدن و برنگردم خونه بهتره دروغ بگم... آفرین با یه شمع اومد توی اتاق ماهیرا و گفت حالا خوشحالی؟ اما تو هنوز آفرین رو نشناختی، قسمت اینه که بعضی بازیا ناتموم باقی بمونن، اگه الآن باردارم بخاطر شوهر تو و مادرشه، اگه من نبرم نمیذارم تو هم ببری، بعد با حرص به شمع نگاه کرد
قسمت 798بخش اول _آرمان داشت خواب میدید که دور ماهیرا رو دود گرفته و یه دفه پرید و رفت نفس ماهیرا رو چک کرد و بعدم سرشو گذاشت روی سینه ش تا صدای قلبشو بشنوه، آرمان یاد لحظاتش با ماهیرا افتاد و گفت حالا قلب آزاد تو سینه منه ولی ما رابطه ای با هم نداریم، همینموقع غزاله اومد و گفت اومدم به ماهیرا سر بزنم، بعد دستشو گذاشت روی پیشونیش و دید توی تب میسوزه و به آرمان گفت، آرمانم دستشو گذاشت روی پیشونی ماهیرا و دوباره یاد خاطراتش افتاد، غزاله صداش زد و آرمان به خودش اومد و گفت به دکتر خبر بده...توی اتاق آفرین به سمیر گفت که از آزاد باردارم و بخاطر اون شب همه نقشه هام خراب شد، سمیر گفت حالا چکار میکنی؟ آفرین گفت باید صبر کنم اما تا اونموقع نمیذارم کسی به آرمان نزدیک بشه، ماهیرا هم که کم کم داره میمیره...توی اتاق سمیر داشت کتاب میخوند که دید کائنات اومد و بی تفاوت میخواست بره که کائنات گفت من چکار کردم که نمیخوای باهام حرف بزنی؟ سمیر گفت تو منو دوست نداری و بهم اعتماد نداری و من چند بار خواستم بهت نزدیک بشم اما تو ازم دور میشی، کائنات گفت اشتباه فهمیدی، من دوستت دارم و عشق واقعی رو با تو حس کردم، بعد سمیرو بغل کرد، توی سالن جادوگر پیش خودش میگفت من چه قدر خوش شانسم، اول آهیل بعد آناند و حالا هم احسان، همیشه یه نفر کنارمه، همینموقع لیوان از دست یکی از خدمتکارا افتاد و شکست، جادوگر برگشت طرفش، خدمتکارا متعجب نگاه میکردن و میگفتن جادوگر ترانه ست، احسان اومد و جادوگر گفت ترانه کیه؟ احسان گفت اسم همسر سابقمه که شبیه تو بود، بعد به خدمتکارا گفت به جادوگر مثل ترانه احترام بذارید، بعد به جادوگر گفت یه اتاق دیگه برات آماده کردم چون اتاق مهمون مناسبت نیست، جادوگر ازش تشکر کرد و وانمود کرد که سرگیجه داره، احسان کمکش کرد تا ببره توی اتاق، جادوگر با بدجنسی میگفت احسان بخاطر این رفتار محبت آمیز احمقه... توی اتاق جادوگر پیش خودش گفت باید توی آرامش فکر کنم که چجوری ماهیرا و آرمان رو بهم برسونم، همینموقع امتیاز خوشحال اومد و میخواست با جادوگر بازی کنه، جادوگر حوصله ش سر رفت و الکی روی خوش نشون داد و بعد امتیاز رو بغل کرد و میخواست از پنجره بندازه بیرون که احسان رو ازتوی شیشه پنجره دید و وانمود کرد که داره با امتیاز بازی میکنه، احسان خوشحال پیش خودش گفت جادوگر ترانه نیست اما چیزی ازون کم نداره، جادوگر که حوصله ش سر رفته بود
قسمت 799بخش اول_وقتی ماهیرا زد زیر گوش آرمان همه شوکه شدن، ماهیرا گفت من تا امروز درباره ت اشتباه فکر میکردم، فکر میکردم تو یه آدم پستی، اما حتی آدم هم انسانیت سرش میشه اما تو با این کارت از حیوون هم بدتری، ماهیرا با عصبانیت رفت، آرمان پیش خودش گفت حتی توی نفرت هم قلبم برای تو میتپه که نمیتونم ازت متنفر باشم، نمیدونم باهات چکار کنم، یه کم بعد غزاله داشت ماهیرا رو علیه آرمان تحریک میکرد که جادوگرو از خونه بیرون کرد، ماهیرا گفت نگران نباشید من خودم جادوگرو پیدا میکنم و از آرمان نمیگذرم، اون تا حالا منو دست کم گرفت، بعد متوجه اتاق سوخته شد و گفت چی شده؟ غزاله گفت آرمان تو رو از وسط آتیش مثل یه قهرمان نجات داد، ماهیرا متعجب گفت آرمان ازم متنفر بود،چطور یه دفه دلسوز و مهربون شد؟! بعد گفت باید قصد واقعیشو بفهمم، یه کم بعد داشت میرفت سمت اتاقش که دید سر راهش گل ریخته، ماهیرا عصبانی از کنارش رد شد و با پاش گلا رو بهم ریخت و رفت توی سالن و دید کف سالن با شمع و گل نوشته ببخش، همینموقع آرمان اومد و گفت من میدونم تو ازم متنفری، بعد ازونهمه کاری که باهات کردم حق داری، بعد گفت زخم یه روزه خوب نمیشه و من به تو بد کردم،یه کم بعد جادوگر به امتیاز گفت اگه میخوای با پدرت خوشحال باشی باید هر کار میگم انجام بدی و بیا یه بازی کنیم، جادوگر یه طناب از کشو برداشت و اومد پیش امتیاز که موبایلش زنگ خورد، جادوگر وقتی دید آرمانه متعجب گفت این کیه؟ امتیاز گفت دوست و شریک کاری احسانه،جادوگر پیش خودش گفت چه به موقع و خوب که آرمان دوست احسانه...ماهیرا توی اتاق یه گل رز پیدا کرد و گفت این یه نقشه دیگه آرمانه که ببخشمش، اما اونموقع که بلدوزر آورد این رحم و دلسوزیش کجا بود؟ حتماً یه دلیلی پشتش داره، بعد برگه های سند رو از کمد درآورد و رفت پیش آرمان، آرمان داشت با لپ تاپش کار میکرد که ماهیرا اومد و گفت تو دنبال امضا رو این برگه هایی، لازم نیست خودتو خوب و دلسوز نشون بدی من قصد واقعیتو میدونم، تو از من متنفر بودی حالا چجوری یه دفه مهربون شدی؟چون قلب آزاد تو سینه ته واقعاً میخوای به احساساتت نسبت به من ادامه بدی؟ آرمان گفت واقعاً فکر کردی برای امضاء احساساتتو به بازی میگیرم؟ ماهیرا گفت اگه قصدت خوبه بهم بگو چی تو فکر میگذره، آرمان رفت برگه ها رو از کمد درآورد و داد به ماهیرا، ماهیرا گفت میدونستم که فقط امضا میخواستی،
با تشکر از خانم نگار