رازهای زندگی و مرگ فردین از زبان پسر و عروسش +عکس

رازهای زندگی و مرگ فردین از زبان پسر و عروسش +عکس

رازهای زندگی و مرگ فردین از زبان پسر و عروسش

 

ادامه نوشته

عکس های سریال ترکی گوزل سری جدید

با تشکر از نسترن

ادامه نوشته

چند جمله درباره ی سریال ترکی گوزل

 

با سلام خدمت دوستان عزیز

این چند روز خیلی بحث درباره شخصیت گوزل و جهان و دلارا شده است.

در ابتدا باید بگم که به نظر من اصلا شخصیت های سریال سلامت روانی ندارن.

اول از همه چیزی که خیلی من را ازار می ده رفتار بسیار بد جهان با دلارا از اول فیلم بود همش در حال توهین کردن و سرزنش دلارا بود حتی در جاهایی که به نظر دلارا زیاد نقشی نداشت. بعد از اون به نظرم شخصیت جهان یکمی تخیلی و به دور از واقعیت است مثلا خواستن براش یک شخصیت خوب بسازند . مثلا وقتی که پسرش را که با مستی رانندگی کرده بود رفته بود از اداره پلیس ازاد کنه خیلی ریلکش و غیر واقعی برخورد می کرد انگار هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده . به نظرم در اینجا باید یک شدت عمل یا عکس العملی نشان می داد که صورت نگرفت .کلا جهان گاهی با بی خیالی هاش روی اعصابه. در جای دیگه بها دادن بی رویه جهان به گوزل بود در صورتی که از اول از او هیچ شناختی نداشت اما دائما داشت زنی را که نزدیک به نوزده سال با او زندگی می کرد را در مقابلش می شکست. یا مثلا در جایی به دلارا می گه که تو نباید با ایسو بد صحبت کنی و غرورش را بشکنی در صورتی که با این حرف ها اییسو همش بل می گرفت و رفتارش لوس تر و غیر قابل تحمل تر می شد. از طرفی بعضی از رفتار جنون وار گوزل مثل شکستن شیشه و یا اون لحظه ای که می ره لبه ی پنجره و می خواد خودش را پرت کنه به نظر از یک ادم عاقل این رفتار سر نمی زنه. از سوی دیگر به نظر منطقی می رسه که وقتی می فهمن غزل فرزند واقعی شون هست نسبت بهش مسئولیت بیشتری داشته باشن نه اینکه فقط بهش پول بدن. این به نظر خیلی عجیب بود چون بالاخره غزل از خون خودشونه و اینگونه بی مهری مخصوصا از جانب بابابزرگ و برادر به نظرم من خیلی عجیب و کاریکاتوری بود. از طرفی نقش ایسو بود که اول فیلم همش می خواستن یک نوجوان عاقل نشونش بدن اما هر چه می گذره رفتار لوس اش بیشتر روی اعصاب می ره و کلا بسیار به نظر خودخواه می رسه از طرفی محبت جهان و دلارا را تمام و کمال برای خودش می خواد و از طرفی به دنبال جلب محبت گوزل است و در این میان این غزل است که با وجود اینکه دختر اصلی این خانواده است بهش توجه نمی شه. نکته جالب اینکه دلارا که اینقدر به اصل و نسب اهمیت می ده باید به غزل توجه بیشتری نشون بده چون به هر حال از خون خودشه اما بالعکس اصلا بهش توجه ای نداره و این به نظرم خیلی عجیب و غیر ملموسه و گاهی می گه باید به گوزل پسش بدیم انگار یک کالاست و فرزندش نیست. 

نکته ی دیگه که خیلی دوستان در طرفداری رابطه ی جهان و گوزل بهش اشاره کرده بودند که جهان حق داره با گوزل باشه و دوستش داشته باشه. در جایی می خوندم که از بزرگی پرسیدن که تا چه وقتی مردان باید اجازه داشته باشن که زن دوم داشته باشن و اون بزرگ گفته بود تا وقتی که زن ها یاد بگیرن که زن دوم نشن. این واقعیت را من هم دارم در نظرات می بینم. متاسفانه مردان فکر می کنن که همه ی زنهای عالم فرشته هستند جز زن خودشون. من دارم این نکته را به چشم در جامعه می بینم که مردان زنان خودش رو تحقیر می کنن و جلوی چشم همسرشون از زن دیگری تعریف و یا حمایت می کنن. در هر حال این دلارا بوده که این همه سال زندگی کرده و اگر واقعیت را در نظر بگیریم که زن بعد از چهل سال رو به زوال می ره و این مرده که تازه اغاز حیات دوم و به قول قدیمی ها اغاز چهل چلگی اش است. و هر جور به این رابطه نگاه کنیم این دلارا است که بیشتر ضرر کرده زیرا جوانی اش را از دست داده و با جهان قابل مقایسه نیست. در مقابل به شدت از این رفتار گوزل و دوستش که در اولین برخورد ها راجع جلب علاقه ی گوزل صحبت می کردند بدم امد. اینها از اول فیلم این فانتزی را داشتند که جهان زنش را ول کنه و با گوزل باشه که این دقیقا اون اندیشه زن دوم شدن بود که من بهش اشاره کردم. در مقابل رفتار دلارا هم نسنجیده بود و با غزل رفتار بسیار بدی داشت . توی این داستان تا به اینجا شخصیت غزل به شدت زیر سوال رفته. او کودکی بوده که با یک عالمه حسرت و بدون پدر بزرگ شده و حالا که فکر می کنه به این رفاه رسیده کسی بهش توجه نمی کنه و همه تحقیرش می کنن. ایسو همه ی توجه ها را جلب کرده که گویی او دختر اصلی خانواده است و غزل اشتباهی.

در کل من در این سریال یک نقش نرمال و بدون مشکل ندیدم و همه ی نقش ها دچار جنون های خاص خودشان بودند. 

خلاصه قسمت اخر پول کثیف یا لطیفه

 

خلاصه قسمت آخر kara para ask
منبع: پیج اینستا turkish_series
البته لازم به ذکره یه چیزایی رو هم باید بگم که طی فیلم اتفاق افتاده نه صرفا قسمت اخر:
طیار(طاهر)دستگیر شد و تو زندان بود که عمر رفت پیشش و تقریبا مجبورش کرد که با کمربند خودش دار بزنه و خودکشی کنه.
فاتیح(متین)و حسین داداش عمر(یه مدتی همه فکر میکردن مرده حتی یه جنازه رو به جاش دفن کرده بودن بعدا فهمیدن که زندس دستگیر شدن و باهم تو زندان بودن ولی تو قسمت اخر دیدیم که لباس پلیس پوشیدن و با کارت های جعلی از زندان فرار کردن نیلوفر هم اومد دنبالشون(نیلوفر یه دختر بارداره)و اونارو ازاونجا دور کرد.ازاون طرف آردا(آرتا)و پلین ازدواج کردن.الیف(لطیفه)از عمر خواست که کارش رو بذاره کنار ولی عمر قبول نکرد و الیف هم ترکش کرد .متین نیلوفر و مادرش رو به یه روستای کوچیک برد تا باهم تو یه خونه کوچولو زندگی کنن.مرت مدت ها بود عاشق دمت دختر حسین شده بود و بالاخره با آصلی رفت خونه حسین تا همه چیز رسمی بشه و با دمت نامزد کرد این مراسم باعث شد عمر هم یاد مراسم نامزدی خودش و الیف(لطیفه)بیفته.
روز تقدیر از کمیسر عمر برادرش حسین با همون لباس پلیس اومده بود و داشت همه چیز و میدید و وقتی دید میخوان به عمر سوء قصد کنن و بکشنش عمر و انداخت کنار و تیر به خودش خورد و کلا فلج شد البته عمر و ارتا رفتن دنبال کسی که اون ادمو اجیر کرده بود و دستگیرش کردن.عمر رفت پیش آصلی و ازش خواهش کرد که بگه الیف کجاس آصلی هم بالاخره گفت .
الیف رفته بود به ویلاشون و اونجا هم از شوهر سابق آصلی کمک گرفته بود و با ارامش جواهرات طراحی میکرد. عمر که رفت دید که هی الیف میره بغل شوهر اصلی و فکر کرد که اونا باهمن واسه همین تا پسره اومد حرف بزنه زدش ولی بعد که الیف توضیح داد معذرت خواهی کرد.دنبالش رفت و بهش گفت که به خاطرش کارشو میذاره کنار و جلوش زانو زد بعد پاشد و حلقه دراورد و جلوی همه مردم درخواست ازدواج کرد.
ازون طرف پلین هم به ارتا گفت که بارداره ر ارتا یه عالمه خوشحال شد.ارتا تونست تو قبرستون متین و دستگیر کنه ولی نیلوفر ازش خواهش کرد که ازادش کنه و گفت من چه جوری دخترمو بی پدر بزرگ کنم ارتا هم که یادش افتاد پلین هم حاملس ازادش کرد که برهدرنهایت الیف و عمر به سادگی تمام همونجا ازدواج و کلی خوشحالی کردن همشون.
همونجا یه مغازه گرفتن و تصمیم گرفتن که تو همون شهر(بورسا) زندگی کنن .مشغول اماده سازی مغازه بودن که الیف دید یکی از مغازه دارها تو همسایگیشون با یه مافیا درگیر شده عمر صدا کرد که اونارو ببینه و این به معنی جواب مثبت به برگشتن دوباره عمر سرکارش و پاسخ به بی عدالتی هاست.
اینستا turkish_series

با تشکر از خانم نادیا

دوستان چون قبلا این خلاصه را گذاشته بودم و فکر کردم شاید بعضی ها پیدا نکنن باز گذاشتم. به همین دلیل این پست را تکرار کردم و خلاصه قسمت اخر را دیگه ترجمه نکردم.

با تشکر از همه ی دوستانی که در این پست همراهیم کردند و اگر تاخیری در ترجمه ها پیش امد واقعا از شما دوستان عذرمی خوام در ضمن طوبی به خاطر این نقش دیروز جایزه گرفت که عکس هاشون را براتون بعدا می گذارم.

 

سریال قبول می کنم

 

قسمت 786بخش اول_ماهیرا داشت دعا میکرد که چهره عشق واقعیشو بهش نشون بده،آرمان اومد و گفت معذرت میخوام، ماهیرا فکر کرد آزاده و با چشمای بسته از پشت تور خوشحال ایستاد روبه آرمان و چشماشو باز کرد و وقتی آرمان رو دید شوکه شد، هردو شوکه و متعجب بهم نگاه میکردن...توی اتاق آزاد میخواست بیاد بیرون که آفرین دستشو گرفت و دکمه لباسشو باز کرد و انداختش روی تخت و میخواست باهاش رمانتیک بشه... کنار استخر ماهیرا تور و سینی رو گذاشت روی میز و عصبانی به آرمان گفت تو کی هستی؟ چرا اومدی جای شوهرم؟ تو میدونی چکار کردی؟برای من و شوهرم این لحظه خیلی مهم بود، میخواستیم با همدیگه زندگیمونو شروع کنیم، من از پشت تور باید شوهرمو میدیدم ولی بجاش تورو دیدم، آرمان سینی تور رو از ماهیرا گرفت و پرتش کرد توی آب، ماهیرا و بقیه شوکه نگاه میکردن...توی اتاق آزاد برهنه خوابیده بود و آفرینم برهنه بلند شد و گفت تو به عشق همسرت خیلی افتخار میکردی ولی چه فایده، تو با یه دایان رابطه تو کامل کردی، بچه من و تو هم حاصل عشق و قدرت شیطانیه،من دیگه خیلی قدرتمندم و همیشه اینو میخواستم، آفرین میخندید...طبقه پایین ماهیرا به آرمان گفت چطور جرات کردی؟ آفرین بهش گفت ممنون که منو برگردوندی، بعد یادش اومد که بعد ازینکه آزاد و ماهیرا آفرین رو بیرون انداختن جادوگر اومد و بهش گفت بیا داخل، آفرین به جادوگر گفت نشنیدم که چی گفتی، جادوگرم سه بار تکرار کرد که بیا داخل، آفرین خوشحال شد و موهاش دوباره بلند شد و اومد داخل...آفرین به جادوگر گفت اگه تو منو تا سه بار صدا نمیزدی من به هدفم نمیرسیدم و رابطه مو با آزاد کامل نمیکردم، بعد گفت نکنه تو منو برگردوندی تا کمکت کنم قدرتتو بدست بیاری؟ قدرتای قدیمی رو دوباره میشه بدست آورد اما تو نه، من، من قدرتمو به دست آوردم و قراره بچه آزاد رو به دنیا بیارم و تو فقط به من خدمت میکنی و اونموقع من به تمام دنیا حکومت میکنم، جادوگر شروع کرد به خندیدن...طبقه پایین آرمان ماهیرا رو چسبوند به دیوار و دو تا دستاشو گذاشت دوطرف تا ماهیرا نتونه بره، ماهیرا بهش گفت با این کار میخوای منو بترسونی؟ آرمان گفت هیچ کسی به من سیلی نزده، من از روی قصد نیومدم جلوی تو، تورو هم نمیشناسم، ولی تو باید منو بشناسی، اشتباه از من نبود اشتباه از تو بود...توی بالکن آفرین شوکه به جادوگر گفت دیوونه شدی؟ جادوگر گفت تو دیوونه شدیآفرین عصبانی شد و گفت یعنی اون پسر کیه؟ بعد یه خنجر برداشت و دوید طرف جادوگر که بزنه یه دفه آزاد ناخواسته اومد جلو وآفرین خنجرو زد به پهلوی آزاد، آفرین شوکه شد، جادوگر برگشت و آزاد رو توی اون وضعیت دید و ازینکه زخمش خوب نشد خشکش زد، آفرین خنجر رو از پهلوی آزاد درآورد، آزاد افتاد روی زمین، جادوگر دوید طرف آزاد و میگفت چشماتو باز کن و داد میزد برای کمک ، آفرین ازونجا رفت... توی سالن آرمان به ماهیرا گفت میدونی چرا شوهرت نیومد اینجا؟ چون بخاطر دختر بی ادبی مثل تو بهتره بمیره تا بیاد اینجا پیش تو، ماهیرا عصبانی آرمان رو هل داد عقب و گفت از روی عصبانیت حرف نزن، چون به واقعیت تبدیل میشه، من برای طول عمر شوهرم دعا میکنم و تو هم نمیتونی ببینی، بنظر تو عشق من به شوهرم و به زندگیم شوخیه؟ بعد گفت باشه، خدا رو شکر که تو هیچوقت عشق واقعی رو توی دلت احساس نکردی، نه به عشق واقعی میرسی و نه میفهمیش، آرمان مات و مبهوت مونده بود، از بالکن که جادوگر وحشت زده با جیغ آزاد رو صدا میزد ماهیرا صدای جادوگرو شنید و دوید طبقه بالا و دید آزاد بیهوش و با پهلوی خونی افتاده روی زمین، ماهیرا وحشت زده با داد و فریاد آزاد رو صدا میزد 

قسمت 787بخش اول_ماهیرا و جادوگر داشتن وحشت زده آزاد رو صدا میزدن، آرمان اومد بالا و شوکه شد، بعد اومد نشست کنار آزاد و نبضشو گرفت و به جادوگر گفت نبضش میزنه، زود ببیریمش بیمارستان، آرمان آزاد رو بلند کردو با ماهیرا کمک کردن و گذاشتن توی ماشین و سوار شدن، آرمان میخواست سوار بشه که ماهیرا گیر داد بهش و گفت تو لازم نکرده بیایی، به کمکت نیازی نداریم، جادوگر سوار شد و رفتن، آرمان پریشون شد و یادش افتاد به حرفش که به ماهیرا گفت بخاطر تو دختر بی ادب شوهرت بهتره بمیره تا بیاد اینجا، آرمان ناراحت شدو از در رفت بیرون، ازونطرف آفرین سوار ماشین شد و یه دفه چشمش افتاد به آرمان و متعجب گفت این پسر هفت انگشتی جادوگره، بعد با حرص گفت شاید بازی رو نبرده باشم ولی نمیذارم تو هم ببری، بعد با سرعت روند و از پشت سر زد به آرمان و آرمان افتاد روی یه سنگ که یه میله بهش چسبیده بود و سرش خورد به سنگ و میله رفت توی سینه ش،مردم دویدن پیش آرمان و بلندش کردن، جادوگر که سوار ماشین داشت میرفت صدای مردم رو شنید و نگران نگه داشت و از تو آیینه بغل نگاه کرد، ماهیرا گفت چرا نگه داشتی، عجله کن بریم، جاازونطرف جادوگر توی راهرو پریشون جلوی دکتر رو گرفت و گفت چی شده؟ دکتر گفت به خون نیاز داریم و گروه خونیش هم خیلی کمیابه، جادوگر گفت گروه خونی من بهش میخوره، از من بگیرید، دکتر متعجب گفت به هردوشون میخوره؟! جادوگر گفت آره و دکتر هم راهنماییش کرد و با هم رفتن، جادوگر پیش خودش گفت حتماً خون من به هردوشون میخوره چون هردوشون پسرای منن...یه کم بعد توی اتاق جادوگر داشت به هردو خون میداد و ناراحت پیش خودش گفت آخه این چه وضعیتیه، هردو تا پسرام پیش من دارن زندگیشونو از دست میدن... توی اتاق بیمارستان ماهیرا داشت دعا میکرد که یه مردی اومد و یه تعویذ داد به ماهیرا و گفت اینو بذار پیش آزاد تا خدا کمکش کنه، ماهیرا تعویذ رو گرفت و گذاشت روی چشماش و رفت پیش آزاد...ماهیرا اومد پیش آزاد و با ناراحتی یادش افتاد به وقتایی که آزاد نجاتش میداد، بعد پیش خودش گفت این تعویذ تو رو ازین گرفتاری نجات میده، من مطمئنم که حالت زود خوب میشه، بعد تعویذ رو گذاشت کنار بالش آزاد و گفت من مطمئنم که این تعویذ از عشق حقیقیم حفاظت میکنه، پرستار اومد و به ماهیرا گفت با من بیا، اونا رفتن، هدکتر و جادوگر اومدن توی اتاق آزاد و آرمان و دکتربه جادوگرگفت متاسفانه یکی از پسراتون بدجوری آسیب دیده و اون یکی هم کبد و روده ش آسیب دیده و ممکنه بمیره، جادوگر شوکه شد و با گریه گفت یه کاری بکنید، هردوشون پسرای منن، دکتر گفت فقط میتونیم یکیشونو نجات بدیم، یا قلب آزاد رو پیوند بزنیم به آرمان و آرمان رو نجات بدیم یا اعضای آرمان رو به آزاد پیوند بزنیم و آزاد رو نجات بدیم، یکیشون میتونه اون یکی رو نجات بده، جادوگر خشکش زد، دکتر گفت تصمیم بگیر و بهم خبر بده، دکتر رفت و جادوگر درمونده نشست روی زمین و گفت من چطور تصمیم بگیرم کدومو بیشتر دوست دارم؟ یکیشونو من بزرگ نکردم و اون یکیو خودم بزرگ کردم ،من چکار کنم؟ همینموقع آزاد به هوش اومد و جادوگرو صدا زد، جادوگر زود رفت کنارش و آزاد گفت پسر اولتو نجات بده، قلبمو به برادرم بده، جادوگر شوکه گفت چی میگی؟ من جواب ماهیرا رو چی بدم؟ آزاد گفت وقت کمه،ماهیرا ازم میخواست که یه انسان باشم و دادن قلب به برادرم بزرگترین انسانیته، من میرم اما قلبم توی سینه یه انسان میتپه، من میخوام زندگی ماهیرا روشن باشه، جادوگر گریه میکرد، آزاد گفت به ماهیرا هم چیزی نگو

قسمت788جادوگر توی جاده نشست رو زمین و گریه میکرد و جیغ میزد که امروز تاوان مادر بودن رو پس دادم، چرا باید مجبور میشدم که از دوتا پسرام یکیو انتخاب کنم...ماهیرا دم در اتاق عمل ایستاده بود و نگران میگفت چرا احساس میکنم آزاد یه چیزیش میشه، همینموقع آزاد رو از اتاق آوردن،ماهیرا دوید کنارش و به دکتر گفت حالش خوبه؟ دکتر چیزی نگفت، ماهیرا دست آزاد رو گرم میکرد اما بی فایده بود، جادوگرم ناراحت ایستاده بود، دکتر گفت متاسفم، ماهیرا شوکه شد، همینموقع آرمان رو هم با سرم آوردن، ماهیرا و جادوگر مات و مبهوت نگاه میکردن...بعد از یک ماه ماهیرا نشسته بود کنار قبر آزاد و گریه میکرد و میگفت آزاد منو ببخش، من فکر کردم شب مهتابی همه چیز درست میشه، من مجبورت کردم تبدیل به انسان بشی و اون تعویذ رو بهت دادم، بعد میخواست یه شمع روشن کنه که نمیشد،پیر بابا اومد و گفت شمع وقتی روشن میشه که روح توی آسمون باشه اما اینجا فقط جسم آزاده و قلبش داره تو بدن یه نفر دیگه میزنه، ماهیرا شوکه شد، پیربابا گفت صدای قلبشو گوش بده و برو ببین قلبش تو بدن کی داره میتپه. ..توی خونه جادوگر داشت خونه رو مرتب میکرد و میگفت باید برای صاحب جدیدش تمیز بنظر بیاد،ماهیرا عصبانی اومد و به جادوگر گفت دکترا قلب آزاد رو درآوردن، جادوگر شوکه گفت منظورت چیه؟ ماهیرا گفت پیربابا بهم گفت، جادوگر گفت حرف یه غریبه رو باور میکنی؟ منم به اندازه تو ناراحتم اما ناراحتیمون آزاد رو برنمیگردونه، ماهیرا گفت برنمیگردونه اما من میرم بیمارستان و هر کی زندگی شوهرمو گرفته باشه مجازاتش میکنم، ماهیرا با عصبانیت رفت، جادوگر پیش خودش گفت اگه بفهمه چی جوابشو بدم...توی بیمارستان ماهیرا عصبانی به دکتر میگفت شما قلب شوهرمو درآوردید، دکتر گفت ما با اجازه عمل کردیم، ماهیرا گفت من همسرشم، اجازه ندادم، پرستار دفتر رو آورد و ماهیرا امضای جادوگرو دید و شوکه شد، همینموقع جادوگرم اومد و گفت من اجازه دادم، ماهیرا با ناراحتی نگاه میکرد

با تشکر ازخانم نگار

 

عکس های سریال شهرزاد

 

با تشکر از خانم نسترن

این عکس ها از پیج رسمی این سریال است

ادامه نوشته

خلاصه سریال شهرزاد

 

قسمت سوم بخش اول
فرهاد وارد مغازه ی پدرش می شود و از دوستانش گله می کند که تا او را می بینند فرار می کنند و حوصله اش در خانه سر رفته است.هاشم به فرهاد می گوید که با بزرگ آقا قرار ملاقات دارد و مواظب مغازه باشد و نگران نباشد یک مدت که بگذرد همه چیز خوب می شود.شیرین با یک ظرف غذا وارد اتاق می شود و قباد را برای بیدار شدن صدا می زند.و برای رنگ لباسش نظر او را می پرسد قباد که خواب آلود است هر چی شیرین می گوید را تایید می کند و به او می گوید که زیاد بهش نزدیک نشود چون مریض است.شیرین می گوید تو کی باشی که من به تو نزدیک بشم انگار نه انگار که تو روی من دست بلند کردی و من از آقاجونم خواستم که به تو کاری نداشته باشد.شیرین با ظرف پر از اتاق خارج می شود.ناگهان صحبت جمشید و بزرگ آقا را می شنود و پشت در فالگوش می ایستد که با آمدن هاشم می رود.بزرگ آقا از هاشم میخواهد که بیشتر هوای پسرش را داشته باشد.شیرین دوباره بر می گردد و فالگوش می ایستد.بزرگ آقا از اینکه نازایی شیرین به مرگ دو پسرش افزوده شده ناراحت است و بی قراری قباد را بی قراری خود می داند و دوست ندارد دختری که هووی دخترش می شود غریبه باشد و فرهاد الان در این شرایط موقع زن گرفتنش نیست و اینکه قباد با دختر جمشید وصلت کند.هاشم مبهوت روی صندلی می نشیند.شیرین گریه اش می گیرد.بزرگ آقا به جمشید و هاشم وعده ی بیشتری از مغازه هایشان را می دهد و به هر دو نقل تعارف می کند که هاشم با مکث بر می دارد.شیرین هم چنان گریه می کند.هاشم و جمشید از اتاق خارج می شوند.جمشید به هاشم می گوید نمی شود روی حرف بزرگ آقا حرف زد.هاشم می گوید از وقتی که فرهاد را نجات داد باید می فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و به جمشید می گوید انگارتو هم بدت نمی آید که خویش بزرگ آقا بشی.و از او خواهش می کند به فرهاد چیزی نگوید و خودش این پیغام را برساند.فرهاد دم هفته نامه ای می رود.فردی در را باز می کند.با هم خوش و بش می کنند و فرهاد سراغ آقای ارشد را می گیرد.آن شخص می گوید آقای ارشد نیست و جایی کار داشته و رفته و به او نصیحت می کند که چند وقت این دور وبرا پیدا نشود چون حرفهایی پشت سر او می زنند که آدم تا پای چوبه ی دارمیره مگر میشه کسی را لو نداده و آزاد شده.جمشید در رستورانش به خانه تلفن می کند و همه اعضای خانواده را برای شام دعوت می کند و تاکید می کند که شهرزاد زودتر بیاید.تئاتر ملی را نشان می دهد که بازیگرانش در حال تمرین هستند.یک سری اصلاحات برای آنها می آید و آنها گله مندند که چرا چند روز مانده به اجرا باید این کارها را انجام بدهند.فرهاد وارد آنجا می شود.بابک(امیرحسین رستمی)که یکی از بازیگران و از دوستان فرهاد است نزد او می آید و گله مند است که چرا خبری از او نیست.و از وضع کارش شکایت می کند.مریم یکی دیگر از بازیگران کنار آنها می نشیند و با فرهاد احوال پرسی می کند.فرهاد از بابک می پرسد که بالاخره پدر مریم خانم به غلامی شما رضایت دادند.مریم می گوید ایشالله و بابک نیز عین همین سوال را از فرهاد می پرسد.شهرزاد وارد رستوران می شود.جمشید مدام دست دست می کند و از مغازه ی بغل که پسرش اعدام شده حرف می زند و اوضاع فرهاد را به این قضیه ربط می دهد.و فرهاد را به دامادی قبول ندارد و جریان خواستگاری بزرگ آقا برای برادرزاده اش را به او می گوید.شهرزاد می گوید معلوم هست چی می گویید.جمشید برای او دلایلی را می آورد.گارسون آمدن بقیه ی اعضای خانواده را به جمشید اطلاع می دهد.جمشید از اتاق خارج می شود و شهرزاد به عکس بزرگ آقا نگاه می کند.

با تشکر از خانم نسترن

خلاصه سریال گوزل

 

خلاصه سریال گوزل

جاندان ب دلارا زنگ‌میزنه و میگه که فکر نمیکردم جهان پای اذرخش رو واکنه و من خیلی ناراحتم و گوزلو ب زمین میزنم.دلارا به غزل میگه که تو دختر منی و بعد طلاق اوزجان و گوزل من تورو ب اونا نمیدم.جهان ازاینکه بعد طلاق اوزجان بخوادایسورو بگیره و ناراحته و اذرخش میگه حلش میکنیم ک جهان میگه من فامیلیم باید روی ایسو هم باشه.دلارا با جاندان واس تولد اوزان خرید کردن ک دلارا ناراحته و میگه ازاینکه ایسو خونه نیس. پاهام توان راه رفتن نداره.غزل سرامینه و سلما داد میزنه که چرالباسم کوچیک شده ک دلارامیاد میگه خجالت بکش سرشون داد میزنی غزل میگه لباسمو شستن

کوچیک شده ک سلمامیگه تقصیر مانیس تقصیر خشکشوییه که غزل میگه من نفرستادم خشکشویی ک دلارامیگه پس ارم خشکشویی چیه غزل ضایع میشه دلارا میگه معذرت خواهی کن غزل میگه من از خدمتکار معذرت خواهی نمیکنم من دخترواقعیت هستم و میره.جانسو از پدرگوزل میپرسه ک گوزل میگه ازش خبرندارم بعد اینکه بااوزجان ازدواج کردم منو از فرزندی رد کرد..جهان میاد دنبال گوزل و ایسو و میرن رستوران ماهی فروشی ک صاحبش دوست جهانه و غذا میخورن.روز

بعدجهان با گوزل حرف میزنه ک دلارامیادو میبینه و ناراحت میشه جهان میگه تو اوزجانو اززندان ازادکردی ک دلارامیگه اره واس اینکه ازهم جدانشن ولی نشد ولی تو واس گوزل خونه گرفتی دخترمو از من جدا کردی جهان میگه من واس دخترم خونه گرفتم نه گوزل دیگه بااوزجان نگرد بلاهای بدی سرت میاد که دلارامیگه من باهاش کاری ندارم جهان ارزش شرکت هاباتوئه تو بری شرکت و ثروت محو میشه دلارامیگه اصلا بحث نکنیم میخوام واس اوزان تولد بگیرم میای ک جهان میگه البته من پدرشم.شیدا ب ایسو‌میگه غزل بعد کاری ک بامن کرد اوزان ب من گفت بیام مدرسه تو منم اومدم.اوزجان گوزلو تعقیب میکنه و خونه ای جهان براش خریده رو پیدا میکنه.دلارا میره دم مدرسه ایسو و باهاش حرف میزنه ک غزل میبینه و

حرص میخوره.بعد غزل میاد و‌میگه اوزان داداش منه ک ایسو‌میگه اوزانم بگیرمال خودت غزل میگه بازم برمیگردی ک ایسو میگه من اززندگی با گوزل خوشحالم ولی تحریکم نکن چونکه برگردم تو باید بری بیرون..سولماز باالپر دعوا میکنه که پول نداریم بعد سولماز میره ب دلارامیگه الپرو ببخش.غزل واس تولد اوزان میره ی ساعت گرون قیمت میگیره ک پولشم دلارا پرداخت میکنه.دلارا میگه سولماز من چطوری بهتون اعتماد کنم ک جاندان میگه حالا ایندفعه ببخش..ایسو داره برای اوزان البوم عکس بچگی درست میکنه ب کمک گوزل.دلارا میله ای رو که راحمی باهاش ب سر الپر ضربه زده بود پیدا میکنه.

جهان اوزانو میبره نمایشگاه اشین و براش ماشین میخره امامیگه تازمانی ک گواهی نامه نگیری نمیتونی سوارشی اوزانم خوشحال میشه و میگه چ‌خوبه ک تو پدرمون هستی.شب تولد اوزانه و همه اماده جشن هستن.جهان میره دنبال ایسو تاباهم برن جشن.دلارا الپر و سولمازم دعوت کرده.تو تولد ایسو و غزل بهم تیکه میندازن سراینکه هدیه برای اوزان چی خریدن.کریمان میره خونه گوزل و بهش میگه من رفتم دکتر گفت ک سرطان دارم گوزلم دلش میسوزه و راهش میده خونه..ازاونورم اوزجان میاد و باچوب میزنه سر گوزل و گوزل بیهوش میشه..ازاونور همه جشن هستن و جهان بادیدن الپرو سولماز عصبی میشه و ب گوزل زنگ میزنه ولی جواب نمیده نگران میشه و میره پیش گوزل.اوزجانم بالای سر گوزل نشسته و‌میگه و من عاشقت هستم تااینکه جهان میاد.

جهان در خونه گوزل رو میزنه ولی گوزل باز نمیکنه نگران میشه میره میبینه ازمی افتاده.

ازمی که از حال رفته بود با ضربه اوزجان بلند میشه و میره تا در رو باز کنه جهانم شیشه رو میشکونه و وارد میشه و میرسه بالا سر گوزل و بغلش میکنه و میبرتش بیمارستان.

همه دارن شادی میکنن سینان هم با ایسو میخونه و میرقصه ولی غزل با حسادت بهشون نگاه میکنه و اصلا خوشحال نیست.

یه پسره تو تولد از ایسو خوشش میاد و باهاش حرف می زنه ولی اوزان غیرتی میشه و ایسو رو میبره ولی غزل از حسادت میره و با پسره حرف میزنه...

کریمان و اوزجان از وضعی که به بار آوردن ناراحتن.و نگران از اینکه گوزل همه چیو به پلیس بگه.

گوزل تو بیمارستان بهوش اومده و جهانم بالا سرش. گوزل هیچی یادش نمیاد که کی به سرش ضربه زد.

جهان به اوزان میگه که اجازه نده ایسو بره خونشون با خودت ببر خونه ما.

مادرش یه اتفاقی براش افتاده و دلارا میفهمه و میگه بابات روز تولدت رفت پیش اون زنه که اوزان میگه از پله ها افتاده و دلارا با ناراحتی و عصبانیت میره.

گوزل از اینکه مرخصش نمیکنن ناراحته و غر میزنه.

دلارا با جاندان میرن دم خونه گوزل و درو میزنه و با گریه میگه جهان درو باز کن میدونم داخل خونه هستین ولی جاندان میگه کسی خونه نیست و جاندان دلارا رو میبره خونه.

منبع پیج سریال گوزل

 

فصل چهارم سریال ترکی رز سیاه

 

قسمتهای 95و96کاراگل باران به انبار گندم که داره میسوزه وارد میشه وابرو رابه اتاقکی که تو انتهای انباره میبره وزنگ میزنه به اورژانس وابرو رابه بیمارستان میرسونه. نارین حسابی نگرانه وضعیت ابروس واینکه او بعد بهوش اومدن با نارین چکار خواهد کرد...نارین به کندال فشارمیاره واز او کمک میخواد.تو یکی از همین دفعاتی که نارین با کندال داشته حرف میزنه٬اوز میرسه وبخشی از حرفهای نارین رامیشنوه...اوز٬نارین راسوال پیچ میکنه اما نارین چیزی رابروز نمیده. کندال با فاتح روبرو میشه(اگر یادتون باشه تو فصل 3فاتح تو رود فرات میفته وهمه فکر میکنن مرده...اما او نمرده)کندال فاتح را راضی میکنه تا درمقابل دزدیدن روزگار(برای تحت فشارگذاشتن ابرو تاحرفی از کارهای نارین وقضیه باران نزنه)به او کمک کنه تا زندگی جدیدی را شروع کنه.فاتح هم قبول میکنه. فاتح وکندال شب میرن به نزدیکی کافه ای که اداومایاوامره توش هستند.امره با روزگار به خانه الیف میره ووقتی فاتح وارد کافه میشه فقط ادا ومایا اونجا هستنابرو وضعیت بحرانی میشه همون شب وبهش شوک میدن واو به زندگی برمیگرده. فاتح با مایا درگیر میشه واسلحه میکشه وسراغ روزگار رامیگیره.ادا هم باچکش از پشت به سر فاتح ضربه میزنه وفاتح روی زمین میفته.درحالیکه ادا ومایا گیج هستن٬کندال میاد ومیگه شما فاتح راکشتید.ادا حسابی شوکه شده...مایا میگه به پلیس میگیم اسلحه کشیده ودفاع از خودمون بوده.کندال که پشت مایا است وحرفهای اورامیشنوه سریع اسلحه راقایم میکنه تو کمرش ومیگه کدوم اسلحه؟ مایا وادا با تعجب زمین رانگاه میکنن ومیگن همین جا بود!!!کندال میگه همه فکرمیکنن فاتح مرده سریع خون رابشورید وبریم فاتح راخاک کنیم.اگر به حرفهای من گوش کنید رازتون پیشم میمونه. دخترها بالاخره راضی میشن وشبانه فاتح راتو بیابون دفن میکنن.کندال سریع ادا ومایا رابه خانه میبره.ازلم ظاهر نامرتب اونها رامیبینه وکندال راسوال پیچ میکنه ولی کندال میگه تو فقط برای مراقبت از مهدی اینجایی....حرف زیادی نزن. عاصم مریض میشه چون اتاقی که تو قالیشویی بهشون دادن سرده وسقفش چکه میکنه.قدریه وملک امینه وعاصم راپیدا میکنن ومیرن دکتربعد بحثی که بین امینه وقدریه میشه بالاخره قدریه وعاصم وامینه وملک به عمارت شاموردی برمیگردن. صبح ابرو حالش بهتره وسراغ دخترها رامیگیره.اوز میره ودخترها رابه بیمارستان میبره.ادا به ابرو قتل فاتح رامیگه.کندال هم زودتر از اوز پیش  ابرو میاد ومیگه به نفعته چیزی به پلیس نگی تا راز ادا پنهان بمونه(درواقع کندال بهترین بهانه رابرای تحت فشارگذاشتن ابرو پیدا کرده). ابرو به اوز میگه حالش خوب نیست وبعدا به سوالهاش جواب میده.ازلم بدنبال بازکردن درمخفی هست که بطوراتفاقی تو زیرزمین پیدا کرده. قدریه ازکندال سراغ سیبل را میگیره اما کندال میگه بعد برملاشدن رابطه سیبل وقاسم او جایی تو این خانه نداره. رستم ومردان به خواستگاری ملک میان اما قدریه میگه من دختر به شما نمیدم.رستم به کندال میگه این برات گرون تموم میشه.(رستم داره درنمایندگی کندال کمک میکنه) سیبل بهوش میاد وعایشه راقاسم خبرمیکنه.ادا همش کابوس میبینه وحالش خیلی بده.اوز حسابی به نارین مشکوکه.میره با نارین صحبت کنه که باران هم اونجاست واز اشارات وجملات ردوبدل شده بین اوز ومادرش اوهم به نارین حساس میشه واوراسوال پیچ میکنه.بعد بحثی که بین امینه وقدریه میشه بالاخره قدریه وعاصم وامینه وملک به عمارت شاموردی برمیگردن. صبح ابرو حالش بهتره وسراغ دخترها رامیگیره.اوز میره ودخترها رابه بیمارستان میبره.ادا به ابرو قتل فاتح رامیگه.کندال هم زودتر از اوز پیش  ابرو میاد ومیگه به نفعته چیزی به پلیس نگی تا راز ادا پنهان بمونه(درواقع کندال بهترین بهانه رابرای تحت فشارگذاشتن ابرو پیدا کرده). ابرو به اوز میگه حالش خوب نیست وبعدا به سوالهاش جواب میده.ازلم بدنبال بازکردن درمخفی هست که بطوراتفاقی تو زیرزمین پیدا کرده. قدریه ازکندال سراغ سیبل را میگیره اما کندال میگه بعد برملاشدن رابطه سیبل وقاسم او جایی تو این خانه نداره. رستم ومردان به خواستگاری ملک میان اما قدریه میگه من دختر به شما نمیدم.رستم به کندال میگه این برات گرون تموم میشه.(رستم داره درنمایندگی کندال کمک میکنه) سیبل بهوش میاد وعایشه راقاسم خبرمیکنه.ادا همش کابوس میبینه وحالش خیلی بده.اوز حسابی به نارین مشکوکه.میره با نارین صحبت کنه که باران هم اونجاست واز اشارات وجملات ردوبدل شده بین اوز ومادرش اوهم به نارین حساس میشه واوراسوال پیچ میکنه.اوز دوباره پیش ابرو میره وابرو حرفی ازنارین نمیزنه ومیگه تنها بوده که تصادف کرده وبعد خودش رابه انباررسونده وبیهوش شده تا باران نجاتش داده.اوز راجع به شالی که نارین بهش گفته بود به ابرو هدیه داده میپرسه وابرو میگه یادم نمیاد... ابرو پیش کندال میره ومیگه تو درست وقت اون اتفاق نیمه شب تو کافه چکار میکردی؟کندال میگه جای تشکرته رفته بودم به دخترهات سر بزنم.از این ببعد حواست راجمع کن ومطیع من باش اگرسرنوشت دخترت برات مهمه.... اوز وکنان که تقریبا مطمینن کارنارین بوده بهم میگن باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه که ابروحرفی نمیزنه.کندال با سودا(خانمی که اول باکنان بود تا تو معاملات باغ پسته اموال کندال رابالا بکشه اما بعد کندال رایشو زد)حسابی گرم گرفته وانگار هوس زن چهارم کرده. مایا از مادرش درباره تغییر رفتارش بعد بازگشت از استانبول میپرسه وابرو بالاخره رازباران رابه او میگه پایان

با تشکر از خانم ساحل

خلاصه قسمت های اینده سریال گوزل

دوستانی که میخوان از قسمتهای آینده این سریال بدونند. غزل تو امتحانات تقلب میکنه و معلمش متوجه میشه و اونو مورد بازخواست قرار میده و به غزل بر میخوره و از مدرسه میخواد بره بیرون که گوزل همون لحظه که واسطه دیدن غزل آمده بوده با غزل همراه میشه که تنهاش نذاره و سوار تاکسی میشند تاکسی از یک دره پرت میشه پایین و پاهای غزل به زیر تاکسی گیر میکنه و پلیس هم نمیتونه کمکی بکنه چون خاک اطراف دره نرم و امکان ریزش هست و بلاخره گوزل با قوت زیاد موفق میشه پاهای غزل رو از زیر تاکسی بیاره بیرون و همه چیز به خوبی تموم میشه .  جاندان وکیل اوزجان میشه و از بیمارستان شکایت میکنند جهان هم برای اینکه این پرونده رو نبازه غزل رو میفرسته پیش گوزل و ایسو رو برمیگردونه عمارت. غزل خیلی عصبی میشه و شب از پیش گوزل میره و با یک پسره ای که از تو اینترنت باهاش آشنا شده قرار میذاره پسره اونو به یک جای دور و خلوت میبره تا مخفیانه ازش فیلم بگیره و بابت پخش اون فیلم تو اینترنت از جهان باج بگیره.اتفاقا همون روز پدر جهان غزل رو با اون پسره که سوار موتورش شده بوده را میبینه و شماره موتور را یادداشت میکنه و شب هم میاد خونه گوزل بابت غذر خواهی از بدیهایی که در حق گوزل کرده و گوزل به پدر جهان میگه که دیر وقت شده و غزل هنوز به خونه نیامده و پدر جهان هم از طریق اون شماره موتور به یکی از دوستانش که تو اداره پلیس کار میکرده اون پسره را شناسایی و از طریق خط تلفنش جای اونها رو پیدا میکنه. پدر جهان تنها با تاکسی به محل مورد نظر میره و بین پسره و پدر جهان درگیری میشه و پسره میاد که پدر جهان رو بکشه که پدر جهان اونو هل میده و سر پسره میخوره به سنگ کنار شومینه و میمیره و بعدش پدر جهان متوجه لپ تاپ میشه که پنهانی داره فیلم میگیره و به غزل میگه که اون پسره فریبت داده و داشته ازت فیلم غیر اخلاقی میگرفته.غزل خیلی ترسیده بوده و پدر جهان به جهان زنگ میزنه و موضوع لپ تاپ و مرگ پسره رو میگه و جهان خودشو سریع میرسونه و تو اتفاق فقط گوزل و جهان و پدرش و غزل خبر دارند و میخوان که راز را مخفی کنند و فردایش گوزل به جهان میگه که غزل نمیتونه دور از عمارت زندگی کنه و ممکن هست دوباره اتفاق دیگری برایش بیفتد بهتر هست که دوباره به عمارت برگردد و جهان هم غزل را به عمارت میبرد چند روز بعد تو عمارت بین غزل و ایسو دعوایی میشود و تو پله های حیاط عمارت بین این دو تا درگیری رخ میدهد و ایسو نا خواسته غزل را هل میدهد غزل کنترلش را از دست میدهد و از پله ها می افتد و از هر دو پا فلج میشود و از صندلی چرخ دار باید استفاده کند غزل بسیار عصبانی و دایما ایسو را سرزنش میکند که تو باعث فلج شدنم هستی.غزل هنگامی که فلج هست میخواهد هم دلارا کنارش باشد هم گوزل. ولی دلارا و پدر جهان و اوزان از اینکه گوزل تو عمارت هست بسیار ناراضی هستند و دلارا دایما با گوزل بگو مگو دارد که غزل بهانه هست که تو اینجایی و هدفت گرفتن عمارت و زندگی من هست. اوزان هم دایما در گوش ایسو زمزمه میکند که گوزل نه تو را دوست دارد و نه غزل را و اینها همه اش نقشه هست که عمارت و پدر را صاحب شود و در یک شب ایسو پدرش و گوزل را در حیاط عمارت میبیند که در آغوش هم هستند و حق را به اوزان میدهد و از عمارت فرار میکند و نزد کریمان و اوزجان میرود تا با آنها زندگی کند کریمان و اوزجان خیلی خوشحال میشوند. این را هم بگویم که اوزجان در آلمان با زنی به نام نورای آشنا میشود و زنه از اوزجان باردار هست و وقتی که اوزجان به ترکیه می آید زنه هم واسطه بچه و اینکه اسمش تو شناسنامه اوزجان باشد به ترکیه و نزد اوزجان می آید و در خانه اوزجان و کریمان زندگی میکند تا اینکه بچه به دنیا می آید و ایسو خیلی این بچه را دوست دارد و از اینکه صاحب برادری شده خوشحال هست. ایسو چند روز تو خونه اوزجان هست تا اینکه ساختمان های خونه و اطرافش در اثر گذشت سالها امکان ریزش سقف هست غزل حس میکند که پاهایش دارند حرکت میکنند و سعی خود را میکند که به تنهایی بتواند راه برود و موفق هم میشود ولی به کسی چیزی نمی گوید چون میخواهد که همه باز هم دورش باشند و بهش محبت کنند و تنهایش نگذارند. دلارا هم عصبی که کریمان و نوزاد و نورای هنوز تو عمارت هستند و خیال رفتن ندارند. یک روزی کریمان سر زده وارد اتاق غزل میشود و ناگهان میبیند که غزل داخل اتاقش راه میرود و از صندلی چرخ دار هم استفاده نمیکند و میفهمد که غزل همه را فریب داده و دارد نقش بازی میکند و غزل هم ترسیده و از کریمان خواهش میکند که موضوع را به کسی نگوید و روزی کریمان پنهانی از غزل که تو اتاقش راه میرود با موبایلش فیلم میگیرد تا شاید این مدرک روزی به دردش بخورد و غزل متوجه میشود و میخواهد موبایل را از دست کریمان بگیرد و اون صحنه را پاک کند که دعوایی صورت میگیرد موبایل به گوشه ای پرت میشود و ایسو که از سرو صدای آنها به اتاق غزل می آید فیلم ضبط شده را میبیند و دلارا و پدر جهان و کل خونه از موضوع با خبر میشوند و دلارا غزل را از خونه بیرون میکند و او را برای همیشه نزد گوزل میفرستدغزل هر کاری میکنه تا به عمارت برگردد ولی دلارا دیگه اصلا بهش محل نمیده. هارون هم که قبل از ازدواج جهان و دلارا عاشق دلارا بوده به استانبول می آید تا انتقام خواهرش را از جهان بگیرد چون 20 سال قبل که جهان قرار بوده با خواهرش ازدواج کنه با دلارا ازدواج میکنه و خواهر هارون هم نمیتونه تحمل کنه و خودکشی میکنه. هارون میخواد دلارا را از آن خود کند و جهان را نابود کند و کلی دسیسه درست میکند که کل شرکت های جهان را نابود کند. هارون از راه دوستی وارد زندگی جهان میشود کلی کمک میکند و سر قضیه مرگ اون پسره که با غزل بود پدر جهان و جهان را از زندان نجات میدهد چون پلیس فهمیده بود بنابراین جهان و پدرش را به زندان انداخته بود که با کمک هارون هر دو شون از زندان بیرون میان. دلارا هم درخواست طلاق میده و طلاقش هم اجرا میشه و تو این قسمتها دلارا بیشتر با هارون هست البته در حد صحبت و قهوه خوردن.

با تشکر از خانم ندا که این خلاصه را برامون فرستادن